بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
زندگی مامان و بابا:ستایش عروسک
زندگی مامان و بابا:ستایش عروسک

ماهک من حبه نور
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ





استخاره آنلاین با قرآن کریم

فال امروز


كد موسيقي براي وبلاگ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ




1قدم..

امروز ,روزی بود که خیلی وقته منتظرش بودم..

روزی که قدمهای آسمونی تو فرشته کوچولو توی خونمون برداشته شد بدون اینکه من دستتو بگیرم..

خدای من خیلی بهم لطف داری که گذاشتی این روز قشنگو ببینم..

تو اتاقت داشتم واسه تولدت توپک کاغذی درست میکردم..یه دفه دیدم تو دست به تختت گرفتی و

وایستادی ویه قدم به طرفم برداشتی!!

یه لحظه کپ کردم.باورم نمیشد.یعنی ستایش من داشت راه میرفت اونم به طرف من؟

عشق کوچولوی من منو واسه اولین هدف راه رفتن انتخاب کرده بود.چی تو دنیا بهتر از اینه؟هیچی !به

خداواسه من هیچی!

بغلت کردم و بازم تو بغلم فشارت دادم و بوسه های خوشمزه از گونه های نازت.آخ چه حالی دارم

ستایش!

بازم گذاشتمت زمین و گفتم :بیا مامان!

وتو بازم سورپرایز کردی منو و ایندفه دو قدم برداشتی..

ودوباره عشقولانه ی من و تو..

و از ذوقم چندین و چند دفه گذاشتمت رو زمین و تو یه قدم و گاهی دو قدم به سمتم اومدی..

و هر دفه خوشحالیم بیشترو بیشتر از دفه قبل..

تو هم میفهمیدی که من خیلی ذوق کردم واسه همین دلت میخواست بیشتر راه بری مهربون من!

تصور اینکه یه فرشته ی صورتی با پاهای کوچولو و قدمای ناشیانه داره تو خونمون راه میره دیوونم میکنه به

خدا..

اینکه هر جای خونه که میرم مثل الان که چهار دست و پا دنبالم میاد,تاتی کنه دنبالم و من افتخار کنم به

بودنش..

الهی شکرت..

همیشه باهامون بمون..هیچ وقت هیچکدووممونو به حال خودمون نذار..

دوستت دارم خداااااااااااا

عکس میذارم به زودی

 



موضوع :

يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



کارجدید..

آخ که دلم میخواد اون دستای نازو بهشتیو بخورم ستایش!

آخه نمیدونی که تو با این نازوادات دیوونم کردی..

یعنی دیوونمون کردی!هم من ..هم بابایی..هم مامان بزرگا..هم بابابزرگا..وهمه فامیلو..

نکن این کارو با دل ما نفسم..

آخه مگه یه دخمل چقد میتونه ناز باشه؟!

میگی اغراق میکنم ؟خوب این عکسو ببین خودت قضاوت کن عسلکم..

این کارو تازه یاد گرفتی.وقتی گریه میکنی دستتو میزاری جلو دهنت.آخخخخخخخخخخ بخورمت!

وقتی میخوای خودتو لوس کنی بازم این کارو میکنی خوشه گندمم..

 

 

 

حالا دیدی حق با منه.

تو یه جیگری شدی که خودت خبر نداری!

 



موضوع :

يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



عکسهای 11 ماهگی نفسم...

دخمل مظلومم..

 

بفرمایید میوه..!!

ستایش و دوستش ریحانه..

ای بابا اینا چقد عکس میگیرن؟؟؟؟؟

چه چاقاله ای خوردیم امروز..!!

هی روزگار!!!!!!

نترس مامانی اون بچه ها با تو کار ندارن!قربون اون لبات بشم!

آخ جون بابایی اومد..

آب بازی کنار جوی آب..

وایییییی چه آب سردی!

توروخدا فقط ژستشو نیگا!!

این چیه بهم آویزونه؟!!

وایستا ببینم اینجا چی داره..

این دیگه چیه ؟چه سفته؟؟؟؟؟

پا شم برم بابا!از کاروزندگی افتادم!!!همون خاکای باغچه بهتر بود؟؟

مامانی عجب کفشای جوادی داری ها!!!!!!!!!

مامان:تعجب

حالا ناراحت نشو مامان .شوخی کردم بخندیم!هههههههههه

موهامو شونه کنم مامانی ببینه بلدم!

آخ قربون اون قدوبالات بشم عروسک من!!!!!!

 

 



موضوع :

يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



یازده ماهگی ات..

ستایشم از امشب شمارش معکوس شروع میشه..

آره عزیزم تو امشب 11 ماهه شدی..

یعنی فقط 30 روز دیگه به سالروز شکفتنت باقی مونده..

خدای من پارسال این موقع چه حالی داشتم..رفته بودم تو 9 ماهگی..

دیگه شده بودم پا به ماه..

چقد شیرین بود..همه , همه جوره هوامو داشتن,هواتو داشتن!

دیگه از انتظار خسته شده بودم.دلم می خواست هرچه زودتر صورت ماهتو ببینم.

هر شب با بابایی از تو میگفتیم.دلمون می خواست بدونیم چه شکلی هستی.از برنامه هامون برای تو حرف

میزدیم!

همش میگفتیم سال دیگه این موقع یه دخمل خوشگل داره از سروکولمون بالا میره..

سال دیگه این موقع یه کوچولوی بهشتی پیشمونه که خونه رو پر از عطر بهشت کرده و..

وامسال خدارو بی نهایت شکر که به آرزوهامون رسیدیم حتی بهتر از اونی هستی که تو رویامون داشتیم.

باورت نمیشه یه لحظه فکر کردم تو شکمم هستی..

بعضی وقتا که یاد بارداریم میوفتم ,شیرینترین قسمتش,وقتایی بود که تو لگد میزدی..وای که چه حسی

داشتم..واست دیوونه میشدم..دلم میخواست همون موقع درت بیارم ببوسمت دوباره بزارمت سر جات..

ولی خداییش فکر نمیکردم انقد دلم واسه اون روزا تنگ بشه

ولی ستایشم این 1 سال خیلی زود گذشت..

اصلا باورم نمیشه که تو داری 1ساله میشی..

11 ماه عاشقانه با وجود تو گذشت..با همه شیرینیاش..وخداروشکرتلخی نداشت..

11ماهه وجودم به وجودت..نفسم به نفسته..

 



موضوع :

شنبه 30 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



دی دی..

داشتم تو آشپزخونه ظرف میشستم..

مثل همیشه اومدی به پاهام دست گرفتی و پاشدی..

تو اون چشای نازو معصومت نیگا کردم و بهت لبخند زدم و..

دامنمو گرفتیو تکون دادی و گفتی :"دی دی"..

نمیدونی چقد جا خوردم از این کلمت!

بدون اینکه شیر آّبو ببندم ,بغلت کردم و رو سینم فشارت دادم و غرق در بوست کردم..

همینطوری به لباسم چنگ میزدیو میگفتی"دی دی"!

ای خدا عشق این زبون کوچولوتم که امروز بهم میگفت:"مانی".

ستایش نمیدونی چه جیملی شدی دخترم.

چند روزیه,وقتی شیر میخوری دقیق تر بهت نیگا میکنم.آخه شال دیگه همین موقع باید از شیر بگیرمت.

خیلی سخته.آخه چطوری؟من با شیر خوردن تو آرامش پیدا میکنم.

نمیتونم تصور کنم که تو دیگه شیر نخوری و وابستگیت به من کم بشه.

من میخوام تا همیشه همینطور به هم نزدیک باشیم.در حد یه نفس!

خدایا دلم گرفت!کاش تا ابد بچه ها مثل بچگیشون بودن.

کاش شیرخوارگیمونو یادمون میموندتابیشتر قدر مادرمونو میدونستیم.مگه چی میشد خدا؟

دلم می خواد  اون نگاه گیراودلبرشو موقع شیر خوردن,که زل میزنه تو چشام و قدر شناسی تو چشاش موج میزنه رو همیشه داشته باشم.

کاش میشد به همین وضوح و شفافیت برای همیشه مثل یه عکس نگهش داشت؟

ولی مطمئنم که نگاه بچه همیشه برای پدرو مادر همینه.

به امید روزای خوب آینده.

این 11 ماه با همه خاطرات شیرین با تو بودن گذشت..

باید قدر این 33 روزه باقی مونده تا سالروز شکفتنت روبدونم.

تو هنوز نوزاد منی و من هنوز فرصت دارم که عاشقی کنم با تو دخترک کوچکم!

 

 



موضوع :

پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



دالی..

توعاشق این بازی..

و من دیوونه این چشما...

دالی...



موضوع :

پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



عاشقونه..

بند بند وجودت را عاشقانه میپرستم گل یاسم!

دنیا رو تو دستای بهشتیت میزارم !

بقیه عکسا تو ادامه مطلب..


 



ادامه مطلب...

موضوع :

پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



زیباترین نقش..

عاشق خال روی پاتم نفسم!

9ماهگی متوجه این خال ناز شدم!



موضوع :

پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



قاشق..

قاشقو پر برنج می کردی و میاوردی سمت دهنت ولی یه جوری تو دهنت میزاشتی که همش میریخت و فقط

یه دونه برنج به دهن نازت میرسید!

دیگه کم کم می خوای واسه خودت مستقل بشی و اینا نشانه هاشه عروسک!

خوب تو مستقل بشی پس من به کی برسم؟

من به کی غذا بدم؟به کی آبه بدم؟..

اون دستای کوچولو ماشالله انقد قوی شده که دسته هاونو می گیره و میاره بالا!!تعجب

عزیزم الهی من فدای اون دستای کوچولو و ظریف!

خدارو هر روز بی نهایت شکر میکنم که سالمی و هر روز کارایجدید یاد میگیری.

بیا با هم,با اون دل پاک و معصومت,واسه همه نی نی هایی که مشکل دارن دعا کنیم که انشالله زود

خوب بشن و مامان و باباهاشون از ناراحتی و غصه در بیان.الهی آمین

  10ماه و 25 روزگی

 



موضوع :

چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



کخخخ...

امروز یه چیزی تو دهنت بود..آروم تو گوشت گفتم :"کخه مامان درش بیار!" و دستمو گرفتم جلو دهنت..

یه دفه تو سرتو آوردی جلو و شیء داخل دهنتو انداختی تو دستم.یه دونه کشک بود.

الهی مامان فدات بشه که "کخ  "میکنی عزیزم!

عاشق این همه نازو اداتم عسلم!

  10 ماه و 24 روزگی



موضوع :

چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 توسط مامان مریم-بابا حجت



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد