ستایش عسلیستایش عسلی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

زندگی مامان و بابا:ستایش عروسک

روز پدر..روزمرد..

پدرم به خودم میبالم به خاطر داشتنت.. به خاطر بودنت.. دلم تنگ شدواسه چهره مهربونت.. واسه دستای گرم و مردونت.. واسه نوازشای پدرونت.. واسه اینکه مو هامو شونه کنی و ببافی.. همیشه به زن بودنم افتخار میکنم چون تو به من بها دادی واز اینکه من دخترت بودم خوشحال.. و از وقتی که ستایش به دنیا اومده همه زندگیت شده ستایش من.. همیشه جویای احوالشی و دوست داری بدونی که چه پیشرفتایی داشته.. خداروشاکرم که پدر مهربونی مثل شما بهم داده واینکه سایه گرمت روسرمونه.. بابایی همیشه پیشم بمون ومثل کوه پشت و پناهم باش مثل همیشه.. روزت مبارک بهترین بابای دنیا! خدایا سایه همه پدر و مادرارو رو سر بچه ها حفظ کن!الهی آمین!   همسر مهربونم,باتو...
21 خرداد 1391

خرگوش کوچولو..

وبالاخره شدی خرگوش کوچولوی ناز مامان که من عاشقشم! چهارمین مروارید به سلامتی جوونه زد.. حالا دیگه وقتی میخندی چهار تا مروارید توصدف دهانت میدرخشه و منو عاشقتر از قبل میکنه!چون خیلی نمکی میشی.مخصوصا که هنوزکامل رشد نکردن و بینشون فاصله اس! حالا داری آماده میشی واسه بعدیا.. (جمعه12خرداد.11ماه و 12روزگی)
20 خرداد 1391

پارسال..

چقد زود گذشت..! باورکردنی نیست!! یعنی 11ماه و 11روزگذشت!! وفقط19روز دیگه تا روز عاشقی مونده! خدایا چه حالی دارم؟یه حال عجیبیه؟هم خوشحالم که نفسم داره یکساله میشه..هم دلتنگم واسه همه لحظه هایی که گذشت.. واسه بوی دهانت..واسه گریه های نوزادیت.. وقبل تر از اون ..مثل این موقع..وای خدای من..لگدای شیرینت..آخرین روزاییی بود که تو وجودم بودی و فقط مال خودم.. پارسال از قبل عید تو فکر تزیینات اتاقت بودم وامسال از قبل عید توفکرتزیینات تولدت.. دقیقا مثل امروز داشتم وسایلمو جمع میکردم که بریم مشهد واسه تولد تو یگانه.. ساک بیمارستان..ساک لباسای توخونت..پوشک و وسایل تعویض..ساک لباسای خودم و... وآخرین تزیینات اتاق نفسم.. همش میومدم ...
11 خرداد 1391

عطسه..

این روزا تو خونه ما هرکس که عطسه کنه یه صدای ((هپیشی)) بعدش شنیده میشه! آره!این ستایش کوچولوی فلفلی هممونو فیلم کرده.. خیلی باحاله وقتی عطسه میکنیم ادامونو در میاره و سرشو با شدت پایین میندازه و میگه:((هپشی))!!!!؟ آخه من موندم صداشو چطوری تقلید میکنه. حتی وقتی خودش عطسه میزنه بعدش ادای خودشم درمیاره آخ که مامان می خواد ذره ذره وجودشو فدای این همه نازوادات کنه دلبرکم! (11ماه و 5 روزگی) ...
9 خرداد 1391

فرزندم دوستت دارم

فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو او...
8 خرداد 1391

سه دندونه من..

چرا یادم رفته ثبت کنم سومین مرواریدت رو؟!! نمیدونم..ولی الان اومدم بگم که سومین موروارید قشنگت از بالا در اومد.بازم بعد از کلی تب و بیماری و بی حالی..خیلی سخت دندونی مادر به فدات.واسه همین اصلا وزن نمیگیری و من نگرانم. و حالا فقط یه دندون دیگه مونده که بشی خرگوش کوچولوی مامان که عاشقشمممممممم که البته اونم زیر لثت داره خود نمایی میکنه و احتمالا تا یه هفته دیگه اونم میاد بیرون انشالله. مبارک باشه ناناز سه دندونه من! (و بازم سه شنبه 2خرداد91که شما11ماه و دوروزت بود) ...
7 خرداد 1391

شب آرزوها..

چند شب پیش شب آرزوها بود. پارسال شب آرزوها نزدیک به دنیا اومدن تو بود و من مشهد بودم. وای که چه شب و روزایی بود. همش منتظر بودم که تو یه علامتی نشون بدی و فوری برم دکتر ! آخه یه مامای خونگی  گفته بود زودتر به دنیا میای.واسه همین همه روز و شب ما شده بود استرس. شب آرزوها با بابایی که به خاطر مادوتا همش تو رفت و آمد بود و اون شبم مشهد بودو مامانی رفتیم حرم. ساعت 12 رفتیم تو ترافیک گیر کردیم 2 نصفه شب رسیدیم حرم.ولی کلی خندیدم تو راه.همش میگفتم اگه دردم بگیره چیکار کنیم؟ اون شب و روزا همش دعام این بود که تو صحیح و سالم بدنیا بیای و من زنده باشم و روی ماهتو ببینم. وخدا روشکر که بدون هیچ مشکلی اومدی پیشمون نفس من! وامسال ک...
7 خرداد 1391